نیوتون،زیر درخت سیب نشته بود.در این فکر بود که:چرا ماه معلق است و با زمین برخورد نمی کند؟
مادرش صدایش کرد و گفت:آیزاک،بیا و شامت را بخور.
نیوتون اعتنایی نکرد.می دانست که مادرش همیشه او را زودتر از وقت معین صدا می زند.
در فکر بود که ناگهان سیب از درخت کنده شد و به سر او برخورد کرد.
مادرش صدایش کرد و گفت:آیزاک،غذایت مانند سنگ شده است!!!!!!!!!!!
اگر کس دیگری بود،سیب را به کناری می انداخت و می رفت که غذا بخورد امّا،نیوتون این کار را نکرد و به سیب خیره شد و با خود گفت:چرا سیب به پایین افتاد و به چپ یا راست و یا بالا نرفت؟
سپس گازی بر سیب زد و به سمت خانه دوید و یک سری محاصبات ریاضی انجام داد و به کشف جاذبه انجامید.
دانشمندان به افتخار او،واحد نیرو را نیوتون نامیدند و بر اساس وزن سیب آن را تنظیم کردندد.
برچسب:
نویسنده: حدیث صادقی